حلما جونیحلما جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

حلما نفس مامان

وخداوند زن را آفرید

خداوند زن را در روز ششم خلقت آفرید فرشتگان مسحور تماشا بودند. فرشته ای پرسید: خداوند گارا چرا روی این یک مخلوق این قدر وقت می گذارید؟ خدا پاسخ داد: نمی بینید شگفتی های بسیاری را که برای ساختن او لازم است؟! باید قابل شستشو باشد باید بیش از دویست قطعه متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت کارشان قابل تعویض باشد . آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟ کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟" " نه نمی توا...
29 تير 1391

ماه عبادت

  حلول ماه مبارک رمضان ، ماه عبادت و بندگی مبارک . همه مامانها التماس دعا . برای مادربزرگ منم دعاکنین. ...
29 تير 1391

خانه من

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکس می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی یار کجاست؟؟!!...
27 تير 1391

کم کم یاد میگیری

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمی دهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی؛ پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی می ارزی.
27 تير 1391

دلم تنگ است...

بـــراي لمس خـــدا  در دعــا دلـــم تنــــــگ اســـت                                  بـــراي اتّــصــال دلــم بــــا خـــدا دلـــم تنــگ اســت        از آن شبي كه زخــم دلـــم لاعـــــلاج گرديـده ســت                                  بـــراي مـعجـزه ي خـوب يك شــفــــا دلم ...
26 تير 1391

مهد کودک

چند وقتی میشد که حلما همش میگفت میخوام برم مهت کوکک ( مهد کودک ) و با بچه ها بازی کنم - شعر بخونم - و... با خودم گفتم تاعلاقه نشون میده برم ثبت نامش کنم. به مهد اختر رفتم که خواهرزاده ام علی قبلا میرفت و اسمشو برای اول مهر نوشتم . وقتی برای اسم نویسی رفتم دیگه نمیخواست بیاد میگفت تو برو من همینجا تهنا میمونم . مدیر مهد گفت تاقبل از مهر یه چند روزی بیارینش تا هم با مربی ها و هم با محیط مهد آشنا بشه .کم کم باید از مهد مامان بزرگ !!!خداحافظی کنه .ممنونم از مامان گلم که زود تر از موعد برای نگهداری از حلما بازنشسته شد و به من کمک کرد . ممنونم از تمام تلاشها و کمکهاش . دستش رو میبوسم .هزار بار ممنونم و دوستت دارم      &n...
7 تير 1391

قلم توسن مهربان

دوست عزیزی به نام توسن در رهگذر قدمهایش به خانه حلما 2یادداشت فوق العاده گذاشته که شدند چراغ خانه حلما که سوسویشان تا ابدیت باقی است . اینجا میگذارمشان تاهمیشه به یادش باشیم و همیشه منتظر حضور سبزش: سلام... بگذارید اولش یک اعترافی بکنم اینکه زود رنگم می پرد همانگونه که زود سرخ می شوم . شما هم بدانید و اینهمه چوب نزنید به نازنینی ... واژه های لاغر من ، هذیانهای آشفته ای بیشتر نیستند .مدتهای زیادی می شود که از فضای مجازی به دور بوده ام و هنوز عادت نکرده ام مه چکونه می شود گلریز کرد پاتابه هایی را که گاه عابرانش خود از جنس شکوفه اند. در ازای نظر سرتاسر لطف اتان چیز دیگری نمی توانم بگویم جز اینکه آرزو کنم تاپ تاپ تپش خداوند در قلبتان طنینی همر...
7 تير 1391

کودک و کتاب

هر کتابی که خواندن را به عادتی عمیق و نیازی همیشگی برای کودک تبدیل کند ،‌برایش مناسب است .                                                                ...
5 تير 1391

بابا جونم

امیدوارم تمام پدران خوب سالم و سلامت باشن . بلوز خریدم که حلما کادو بده به بابائیش . وقتی میخواست بده گفت . باباجونم دوستت دارم .  کلمه بابا جونم را اولین بار بکار میبرد و شاید این بهترین کادو برای بابایی بود ...
16 خرداد 1391