حلما جونیحلما جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

حلما نفس مامان

قلم توسن مهربان

1391/4/7 8:10
نویسنده : مامانی حلما
348 بازدید
اشتراک گذاری

دوست عزیزی به نام توسن در رهگذر قدمهایش به خانه حلما 2یادداشت فوق العاده گذاشته که شدند چراغ خانه حلما که سوسویشان تا ابدیت باقی است . اینجا میگذارمشان تاهمیشه به یادش باشیم و همیشه منتظر حضور سبزش:

سلام...
بگذارید اولش یک اعترافی بکنم اینکه زود رنگم می پرد همانگونه که زود سرخ می شوم . شما هم بدانید و اینهمه چوب نزنید به نازنینی ... واژه های لاغر من ، هذیانهای آشفته ای بیشتر نیستند .مدتهای زیادی می شود که از فضای مجازی به دور بوده ام و هنوز عادت نکرده ام مه چکونه می شود گلریز کرد پاتابه هایی را که گاه عابرانش خود از جنس شکوفه اند. در ازای نظر سرتاسر لطف اتان چیز دیگری نمی توانم بگویم جز اینکه آرزو کنم تاپ تاپ تپش خداوند در قلبتان طنینی همراه با ارامش یک خیال را مهمان تمام بند بند حستان کند و در رگ رگ شماه ی زندگی اتان "حلما " را با طراوت ببویید....لمس کنید...حس اش کنید و بخوانید باز باران با ترانه....
دختر زیبا و دوست داشتنی هست این حلما و من چقدر دلم می خواهد بادکنکی را برایش هدیه بدهم که رنگش آفتاب لطافت و معصومیت چهره ی او باشد....اما همه می دانند که در این مجاز ، مجالی برای به حقیقت در آوردن آرزوهایی از این جنس نیست و من تنها می توانم اجازه ی دل ام بدهم تا آرام آرام آرزوهایم بنشینند توی واژه ها !!...در خانه ی بچه ها باید درست مثل بچگی ها چشمها را محکم ببندی و درست پلکهایت را روی هم فشار بدهی....آن وقت درست می روی حوالی بچگی هایت....بچه می شوی...با همان دندانهای یکی در میان.....لبخندی می آید و بارقه های امید می تابند و تو شروع می کنی تا انشای سالهای دور را دیکته کنی.....
احساس قشنگی در درون تو می نشیند که ذائقه ات را شیرین می کارد...چیزی مثل شادی....چیزی خوش طعم ...به طعم سیب سبز ترش ! و من تمام این شادیها را....طعم سیب سبز ترش را و همه ی حاشیه های اطمینان و آرامش را برای لحظه نفس های حلمای عزیز و نیز شما بانوی موقر آرزو می کنم.

من نیز برای حضور دوباره اتان تشکر می کنم و چقدر خوب است که بهانه ی دوباره ای شدند تا بتوانم ظرافت کودکانه ی این حلمای دوست داشتنی را دوباره در تصویرهایش تماشا کنم و با دیدنشان تبسم قشنگی بی اختیار در چهره ام نشست....چقدر این دختر با همه ی شیرینی اش با نمک است و مرا یاد شعری از سعدی می اندازد " در عجبم کز چه سبب شور است نمک....یار من اینهمه دارد نمک و شیرین است"
در مدد این مجاز تصور چندان سختی نخواهد بود که برای لحظه ای این دختر شیرین را اینجا و در آغوش گرفته و دور از چشم مادرش یک شکلات بی بی برایش هدیه می کنم و لبخند که می زند باید مراقب باشم که گونه های کوچکش را در فوران احساس گاز نگیرم و بوسه ی آرامی بر آنها بنشانم...
ببخشید بانو ...با آنکه ممکن است با هزار و یک دلیل بهداشتی ، شما مخالف شکلات بوده باشید ، اما من هم به هزار و یک بهانه ی دیگر ناچار بودم که موازی و موافق خواسته های کودکانه ی این دختر شرین حرکت کنم تا برای نخستین بار جایی را برای خودم میان قلب کوچکش باز کنم ....
شاید شما و هیچکس دیگری با این کار من موافق نباشد ، اما تنها خودم می توانم بدانم و لمس کنم که چگونه این طفل ، قدردان محبتی کوچک است که تنها با یک شکلات برایش هدیه شده است....چقدر لبخندهایش را دوست دارم و چقدر با هر لبخند که در لبهایش می نشیند ، در تاروپود قلب من نیز غزل غزل شعر و قصیده می بافد....آنقدر اینجا و روی زانوهایم می نشیند تا شکلاتش تمام بشود.... دلش برای مادرش که تنگ می شود بر می خیزد و من می بینم که از وجودش موسیقی می ریزد...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامانی درسا
7 تیر 91 12:55
مامانی پست آخرت باز نشد مجبور شدم اینجا بذارم آفرین به این حلمای گلم که از حالا مستقله .....عزیزم خیلی میبوسمت ...... وای به این مامان بزرگا که همیشه حواسشون به همه چی هست کی بشه ما جبران کنیم ...... یه دریا بوس واسه قشنگترینم حلما


ممنون مامانی . درسا جونو از طرف من و حلما ببوس
توسن
9 تیر 91 1:30
سلام....عرق شرمی که بر پیشانی واژه هایم نشسته است ، بخوبی گواهی می کند که برای به نظم کشیدن مهربانی اتان تمام حرفها ناقص اند و در ستایش لطف اتان تمام نثرها نیز عقیم خواهند بود... از اینکه "حلما " آن دختر کوچک و دوست داشتنی این خانه ، گاهی میزبان حرفهای اشفته ی من بوده و تمام پریشانی واژه هایم را با مهربانی و صبوری خود می پذیرد ، باور کنید این وظیفه ی من می شود که از حاشیه ی پر نور مهربانی او و خانواده اش تصویری را بکشم. اما چه می شود که هم وبلاگی در باب و سلیقه ی بچه هایی به نازنینی این گ حلما " را ندارم و هم رونق آمد و رفت در خانه ام بسیار اندک است. چرا که حتی خودم نیز تنها یکبار در هر هفته و آن هم در همین هفته های اخیر توانسته ام به آن سر بزنم. به هر روی تنها حرفی که در ازای تمام محبتتان می توانم در زبان قاصر قلم شکسته ام بریزم این است: حلما جان متشکرم ....
توسن
9 تیر 91 1:36
راستی امکان نظر دهی در آخرین نوشته ی وبلاگتان بدلیل وجود کد بارش ستاره ، وجود ندارد. ایکاش این کد را بصورت ایندکس منفی می گذاشتید که در پشت لینکهای و نظرات وبلاگ اجرا بشود.....
و یک نکته دیگر : از پنجره ای که روبرویم گشوده شده ، نام مامانی درسا را می بینم که نام دختر کوچک او نیز از نامهای آشنای ذهن من است.....از همین پنجره دستهایم را برای درسای عزیز نیز تکان می دهم و وقتی نگاهش را بله طرف من می گیرد برایش با لهجه ی کودکانه ی خودش می گویم : سلااااممممم


سلام . از اینکه منو راهنمایی کردین تشکر میکنم . خدا پشت و پناه شما و نوشته هایتان
ilijoon
16 تیر 91 2:32