حلما جونیحلما جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

حلما نفس مامان

مادر

عاقبت در یک شب از شب های دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن... این شعر تمام لحظه هایی که درحسرت بودم مونس شبهایم بود...   ...
29 تير 1391

وخداوند زن را آفرید

خداوند زن را در روز ششم خلقت آفرید فرشتگان مسحور تماشا بودند. فرشته ای پرسید: خداوند گارا چرا روی این یک مخلوق این قدر وقت می گذارید؟ خدا پاسخ داد: نمی بینید شگفتی های بسیاری را که برای ساختن او لازم است؟! باید قابل شستشو باشد باید بیش از دویست قطعه متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت کارشان قابل تعویض باشد . آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ..." با دو دست ؟" امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟ کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟" " نه نمی توا...
29 تير 1391

ماه عبادت

  حلول ماه مبارک رمضان ، ماه عبادت و بندگی مبارک . همه مامانها التماس دعا . برای مادربزرگ منم دعاکنین. ...
29 تير 1391

خانه من

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکس می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست وشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی یار کجاست؟؟!!...
27 تير 1391

کم کم یاد میگیری

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمی دهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی؛ پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی می ارزی.
27 تير 1391

دلم تنگ است...

بـــراي لمس خـــدا  در دعــا دلـــم تنــــــگ اســـت                                  بـــراي اتّــصــال دلــم بــــا خـــدا دلـــم تنــگ اســت        از آن شبي كه زخــم دلـــم لاعـــــلاج گرديـده ســت                                  بـــراي مـعجـزه ي خـوب يك شــفــــا دلم ...
26 تير 1391