حلما جونیحلما جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

حلما نفس مامان

ماجرای مهد

با این مریضی طولانی حلما جونی و اینکه شهریه مهد برای یک سال تحصیلی پرداخت شده بود مسئول مهد سرکار خانم مشرقی موافقت کردند که حلما سه ماه مهد نره و از اول اسفند برگرده و درعوض 3ماه تابستان به جای این 3ماه بره مهد.از لطف ایشون سپاسگذارم.
4 دی 1391

مادر

داستانی خواندم که زیبا بود اما نمیدانم از کیست و زاییده ذهن کیست و لی به سبب زیباییش نقلش میکنم:                                                               مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اومده بود  ...
4 دی 1391

شب یلدا

باور به نور و روشنایی است ، که شام تیره ،از دل شب یلدا جشن مهر و روشنایی به ما هدیه  میدهد یلدایتان مبارک                                                       ...
28 آذر 1391

مهدکودک و مریضی

سلام به همه مامانها و گلهای خندون . چون مریضی حلما طول کشید دکتر اجازه نداد که مهد بره و گفت بهتره که توی خونه بمونه لااقل زمستون . برای همین حلما دوباره مهمون مامان بزرگی شده . خدا کنه این زمستون زودتر تموم بشه.
13 آذر 1391

مریضی حلما

حلما از وقتی رفته مهد سرما خورده که تا حالا طول کشیده دیگه نمیدونم چه کار کنم . سرفه و آبریزش که قطع نمیشه . دکتر هم میگه بچه های سال اولی که میرن مهد مریضن . اما کی خوب میشه . کسی تجربه اش را داشته؟
6 آذر 1391

ماه عزا

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»                   &nbs...
24 آبان 1391