حلما جونیحلما جونی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

حلما نفس مامان

عزیز من

دخترکم ... رشد می کند نهال باورت درمیان جنگل خیال من آسمان پر از ستاره میشود هر شب از سروده ها ی من می نویسم ا زتو بی هراس روی سطرهای دفترم با مداد صورتی .... دخترم ، همه کسم این روزها درنقاشی پیشرفت زیادی از حلما میبینم کشیدن گاو و عقاب و خونه و... باعث شد همه انگشت به دهن بمونن . ار برنامه نقاشی بکش لویی خیلی خوب نمونه برداری میکند . این باعث شده به این نتیجه برسیم یک نابغه کوچک و باهوش داریم ...خدایا شکرت ...
26 مهر 1393

روزت مبارک کودکم

امروز روز جهانی کودک است ... روزی که اگر کودک نبود معنا نداشت ... روزی تمام برای مهرورزی / محبت و عشق بی پایان... حلما جانم تمام بادبادکهای رنگی دنیا تقدیم به تو به مناسبت روزت... ...
16 مهر 1393

حال و احوال این روزهای حلمایی

سلام به تمام دوستان عزیز و مو ابریشمی حلما جون  اگه بخوام از احوالات این روزهای حلما جونی بنویسم شکر خدا خوبه و مشکل خاصی نیست اگه لباسش باب میلش باشه و نو و جدید که بچه ها و دوستاش ندیده باشن ( حتی جوراب ) صبحها با خوشحالی میره مهد اما چشمتون روز بد نبینه که لباسش تکراری باشه . هزارتا بهانه میاره که نره!!!!!!!!!!!!!!!  راهکار مامانی هم پنهون کردنه لباسهاییه که در طول هفته میپوشه قاطی لباسهای نو وجدیده که بتونه همه رو بپوشه و البته خرید جوراب بطور مرتب خوشبختانه از اول مهر باید فرم بپوشه و کلی از مشکلات من کم میشه . خوب منتظر همه تون هستیم . پیشاپیش روز اول مهر و کتاب و کیف مبارک ...
30 شهريور 1393

سرما خوردگی حلما خانم

سلام به دوستهای مهربون حلما جونی و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه مامانهای فداکار  جونم واستون بگه که متاسفانه چند روزی میشه که با وجود هوای گرم حلما خانم سرماخورده و شبها خیلی سرفه میزنه . با توجه به اینکه شب ها کولر رو خاموش میکنیم و یک کم پنجره رو باز میزاریم به اندازه نصف بند انگشت و من و باباش هم تا صبح از گرما خوابمون نمی بره  اما باز هم سرما میخوره . واقعا دیگه موندیم چکار کنیم.  شما مامانهای مهربون راه حل و یا درمانی اگه سراغ دارین بگین تا بکار ببندیم .   مرسی از همتون و التماس دعا ...
29 تير 1393

اشک مادر

دخترکی  از مادرش پرسید:  مادر  چرا  گریه  می‌کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم! پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟ پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی! پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود. یک بار در خواب دید که دارد با  خدا  صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟ خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی ...
1 تير 1393